تبلیغات
عیاران شمالی

عیاران شمالی
آزادو غیر وابسته 
نویسندگان
نظر سنجی
بیرون رفت از بن بست فعلی افغانستان






 

اینجانب عبدالحق واله پسر عطاءالحق صاحبزاده از ولایت پروان در ماه حوت 1306 در شهر كابل تولد یافتم. چون مادرم دو پسر خود را قبلاً از دست داده بود، زیارت به زیارت گردش كرد و بندها بست تا من بدنیا آمدم. با وصف آن به اصطلاح آن وقت مثل برادران به مرض صبیان مبتلا شدم كه هر لحظه بیم از بین رفتنم در میان بود اما با تعویذ ملافقیرمحمد خوب شدم.
در دِه ما موسوم به دِه قاضی مربوط چاریكار، تعویذ گری می زیست كه نامش ملافقیرمحمد بود. مردم قریه می گفتند او یك زن دارد كه از اجنه است و از این سبب او را كسی نمی تواند ببیند، ولی از طعام خوردن ملاچنین معلوم می شود كه باوی اشتراك داشت چنانچه در هر محفل برای ملا یك غوری یا كاسه‌ی جداگانه می گذاشتند و هر بار دو لقمه از آن برداشته می شد و در اخیر، غوری یا كاسه پاك می گردید.
پدرم هنگام تولد من كفیل قوماندان قوای مركز بود. وقتی من چهل روزه شدم، پدرم به حیث سرپرست طلاب هوایی در مسكو مقرر گردید و نمی توانست از من دل بگیرد. مرا در بغل گرفته اشك می ریخت كه پدرش خواجه حان صاحبزاده به سروقتش رسیده گفت: «من از پسر 40 ساله ام دل می گیرم و تو از پسر 40 روزه ات نمی توانی؟ برخیز و پی كارت برو
در غیاب پدرم برایم یك لاله گرفتند كه اصلاً سلمانی بود و استادشیرین نام داشت. او برایم از چوب بالای نجار یك عددپاكی و یك ماشین ساخت كه با آنها سرهای خویشاوندان را درست می كردم.
پدرم مامایم را با خود به مسكو برده بود كه برای خودش و سردار محمد هاشم خان سفیر افغانستان، از دهات نزدیك پایتخت مرغ می خرید و به این دو نفر پخت درست می كرد زیرا ایشان گوشت حرام را نمی خوردند و نماز پنجگانه را به جماعت ادا می كردند. پدرم امامت را به عهده می گرفت و یگانه مقتدی او سفیر بود. ایشان در دربار امیر حبیب الله خان باهم دوست و همكار بودند چنانچه سردار محمد هاشم خان سر سروس (قوماندان گارد سلطنتی) و پدرم صاحب منصب گارد بود.
یك روز یكشنبه در تابستان كوتاه مسكو هوس كردند به جنگل بروند. در عرض راه موتر سفارت در رودخانه بند ماند. پسران و دختران جوان روس كه آنجا شنا می كردند با عجله دویدند و موتر را از آب كشیدند. درین وقت این دو نفر چشمان خود را بسته بودند تا به بدن عریان یكی از آنها نیفتد.
پدرم نیز هنگام تحصیل محصلان افغانی از موقع استفاده كرده پیلوتی آموخت ولی استادش به او اجازه‌ی پرواز نداد زیرا چشمانش قدری ضعیف بود.
وقتی بعد از سه ونیم سال از مسكو برگشت، از یك طرف، مردم قوم سنگوخیل شینوار شوریده بودند و از جانبی در شمالی داره های دزدان بیداد می كردند و از جمله حبیب الله كلكانی پول خزانه‌ای را كه از ولایات شمال بسوی كابل اعزام می شد، از راه می ستد و آنرا بین مردم فقیر تقسیم می كرد كه او را روز به روز محبوب می ساخت.
اعلیحضرت امان الله خان پس از بازگشت از سفر طولانی خود در اروپا، تركیه و ایران و استقبال گرمی كه از وی بحیث پادشاه كشور كوچكی بعمل آمد كه بریتانیای كبیر را شكست داده بود، بسیار مغرور و سرتنبه شده بود و گاه گاه بردین اسلام می تاخت و آن را باعث ماندگی كشور می نامید.
او فكر می كرد كه ملاهای قشری واقعاً از اسلام نمایندگی می كنند در حالی كه چنان نبود. یك روز در لویه جرگه‌ی پغمان بر مولوی عبدالغنی موسوم به مولوی صاحب قلعه‌ی بلند تاخت كه چرا در مجلس تسبیح می اندازد و وظیفه می كند، همین مولوی بود كه كمر حبیب الله را در قلعه‌ی بلند بحیث امیر حرب بست و با او تا كابل رفت. روز جمعه بود و شاگرد خود مولوی انچو را گفت نماز جمعه را تو بده و در خطبه بگو كه امان الله كافر شده و ما كمر حبیب الله را به حیث امیر حرب بسته به كابل می رویم و امان الله را عزل می كنیم.
مولوی انچو مانند اكثر ملاها حین دادن خطبه هیجانی شده هدایت استادش را فراموش كرده گفت: «ما حبیب الله را امیر گرفته ایم» و از آن روز به بعد حضرت بزرگ جامعه پیر حبیب الله هر آدم معتبر را می دیدند از او در مجلای طولانی برای حبیب الله بیعت می گرفت.
به هر حال، پدرم را امان الله خان با یك غندمشر دیگر بنام محمدهاشم خان از قوم محمدزایی به جلال آباد فرستاد تا به سركردگی فرقه‌ی آنجا با شینواری ها بجنگند ولی متأسفانه قوماندان فرقه، محمدگل خان مهمند فرقه را با تمام اسلحه‌ی آن به شینواری ها سپرده بود و ایشان خود را به جلال آباد رسانیده سراج العمارت را چور كرده آتش زدند.
این دو صاحب منصب به باغ شاهی رفتند و خانه سامان آن به ایشان اطلاع داد كه شینواری ها شهر را اشغال كرده اند و او هم خانه می رود. ایشان مجبور شده به سرخرود رفتند و یكی دو شب را با دلهره در آنجا گذرانیدند و به معیت صاحب خانه و ناظر او عازم جلال آباد شدند.
پدرم یونیفورم نظامی و تفنگچه اش را در منزل دوستش گذاشت ولی سردار محمد هاشم خان به اصطلاح خودش «جلد شیر» را حفظ كرد. چون حرف پدرم را نشنید و قهر بود، از او جدا شده پیش پیش روان بود كه چند شینواری دریشی و تفنگچه او را گرفتند و با ایشان در جدال لفظی بود كه پدرم با دوستش به سروقتش رسیدند، ناظر بر شینواری ها صدا كرد كه آنها را می شناسد و باید دریشی و تفنگچه سردار را پس بدهند وایشان هم چنین كردند.
هردو صاحب منصب عازم بهسود شده با چاله از رودخانه گذشتند و هی میدان و طی میدان خود را به لغمان رسانیدند. در لغمان به قلعه وزمین های خود رفت و پدرم به خانه خسر خود. پدرم به خسرش كه ملامحمدجان نام داشت، در قریه‌ی درزاخیل شب را گذرانید. به خسر خود گوشزد كرد كه در مسجد او را معرفی نكند ولی او برای بلند ساختن حیثیت خود به ملا و نمازگذاران گفت غندمشر صاحب داماد من و برادر محمد صدیق خان است كه حاكم اعلا و فرقه مشر شرقی بود.
ملا با شنیدن این حرف تصویر ملكه ثریا را به پدرم نشان داده گفت امان الله كافر شده. این تصویر نیم برهنه‌ی زنش است. این تصویر ملكه كه در اروپا از طرف انگلیس ها به هزاران نسخه تكثیر شده بود.
فردا صبح وقت پدرم عازم تگاب و نجراب شد و از كوهستان خود را به ده‏قاضی رسانید و شب را در آنجا گذرانیده از چاریكار به سواری لاری عازم كابل گردید تا وضع مشرقی را به امان الله خان راپور بدهد.
درین وقت اعلیحضرت امان الله خان خود را خلع كرده و عوض خود برادر كلانش سردار عنایت الله خان معین السلطنه را به پادشاهی گماشته بود.
معین السلطنه با عمویم شیرجان یكجا حافظ قرآن شده بود و با دختر محمودطرزی بنام فخریه ازدواج كرده بود. او مرد پارسا و مهربانی بود كه به جز شكار و عكاسی شوق دیگری نداشت.
او از طرف پدر موظف شده بود از امور نظامی سرپرستی كند. امیر حبیب الله خان او را نهایت دوست داشت. اعلیحضرت چندین پسر از چندین زن داشت كه بزرگترین آنها سردار هدایت الله نام داشت و معین السلطنه بود و او از مادر تگابی بود كه نواسه‌ی محمدعثمان خان سپه سالار و خواهر غلام محمدخان فرقه مشر بود.
معین السلطنه فاقد جاه طلبی و مخالف سیاست امان الله خان بود؛ چنانچه یكبار با سردار محمد عثمان خان پدر سردار غلام فاروق خان عثمان و دامادش محمد صادق مجددی به خانه‌ی بزرگ جان حضرت به كوهدامن رفت و در آنجا با حبیب الله مذاكره كرد ولی در ملاقات های دیگر اشتراك نورزید.
او یك دوره در ارگ وبعد در منزلش واقع چارراه ملك اصغر نظربند بود، ولی امان الله بعدتر براو مهربان شده آزادش ساخت.
خلاصه معین السلطنه سه روز پادشاه بود كه حبیب الله با دار و دسته اش به كابل حمله و آن را تسخیر كرد.
وقتی حمیدالله برادر اندر حبیب الله با چند نفر محدود كابل را تسخیر كرد، یكی از جاهلان، منزل دوم برج شهرآرا را طعمه‌ی حریق ساخت. حبیب الله بعداً بالای او بسیار قهر شد و از قضا چند روز بعد جوانمرگ گردید.
شهرآرا میدان نبرد بین افراد شاهی كه از قندهار بودند و تا آخرین نفر مردانه جنگیدند و مردم كوهدامن و كوهستان بود. حمیدالله به قولی با 13 نفر و بقول دیگر با 18 نفر كابل را گرفت.
حبیب الله قبلاً در شهرآرا در شانه اش گلوله خورده بود و شب را در هزاره‌ی بغل گذرانید. او از شهرآرا سیداكبرخان كندكمشر را بحیث اسیر با خود برده خواهش كرد گلوله را از شانه اش خارج كند.
سیداكبرخان كه در دوره‌ی ظاهرشاهی به جنرالی ترفیع كرده بود به من گفت كه با چاقو مرمی را از شانه‌ی او كشید و جایش را با دستمال بست. فردای آن روز حبیب الله در حسین كوت به حمیدالله دشنام مادر داد كه كابل را آن روز حتماً اشغال كند و او هم چنان كرد. در پایین كوتل خیرخانه یك حوزه‌ی مكمل عبارت از عسكر، توپ، ماشیندار و اسلحه خفیف در خیمه ها موجود بود و سردار شاه محمدخان كه در آن وقت به جنرالی رسیده بود از تپه‌ی وزیراكبر خان با یك توپ 18 پونده بر قلعه‌یی كه حبیب الله و یارانش در آن موضع گرفته بودند، فیر می كرد مگر گلوله ها به اصطلاح سر می كرد و به كسی صدمه نمی رسانید. تو گویی قرار برآن بود كه امان الله خان سقوط كند. در رأس موضع شورجرنیل قرار داشت كه در ته‌ی دل طرفدار حبیب الله بود چنانچه به یعقوب خان كندكمشر توپچی هدایت داده بود كه قلعه‌ی مذكور را با توپ نكوبد. یعقوب خان تحصیل یافته‌ی فرانسه و توپچی بسیار لایق بود.
از طرف دیگر دو طیاره‌ای را كه روسها به اعلیحضرت امان الله خان تحفه داده بودند نیز برای بمباری قلعه فرستاده می شد كه بر حسب هدایت سفارت روس یك مرتبه در اثر بمباری صرف یك خر سقط گردید.
روسها كه امان الله خان را قهرمان شرق می نامیدند و از او در مسكو حین سفر رسمی اش پذیرایی فوق العاده‌ی كردند، از سبب اینكه امان الله یك كندك و دو توپ را زیر قومانده‌ی فضل احمد خان كندكمشر محمدزایی برای پشتیبانی پادشاه بخارا فرستاده بود و آزرده بود و می خواستند حبیب الله درین برخورد كامیاب شود.
حبیب الله كه در قطعه‌ی نمونه عسكر و نشانزن خوبی بود، نیز در جنگ بخارا اشتراك داشت. این غلط است كه برای بخارایی ها ساخته اند كه «چای ناخوردگی جنگ نمی شود» به قول كسانی كه در بخارا بودند، بخارایی ها برای حفظ استقلال خود با روسها بسیار مردانه جنگیدند اما نتوانستند در مقابل سیل سربازان مجهز آنها مقاومت كنند.
به هرحال، بعد از اینكه برای حبیب الله و یارانش میدان در كابل صاف شد، به باغ بالا آمد و در آنجا شنید كه امان الله خان خود را خلع كرده و برادر كهترش سردار عنایت الله خان معین السلطنه را به پادشاهی گماشته است. درین وقت پدرم از چاریكار به كابل آمده و در قصر دلكشا با معین السلطنه یكجا شد زیرا پدر و برادرانش همه از اخلاص مندان او بودند.
شیرجان و محمدكریم برادرانش از كوهدامن تا كابل در پهلوی حبیب الله جنگیده خود را به كابل رسانیده بودند.
قصه از این قرار است كه شیرجان یك دوره حاكم كوهدامن بود و چندبار در كوچه باغی های كوهدامن با حبیب الله و داره اش جنگیده بود و یك مرتبه نزدیك بود او را اسیر كند ولی جنرال احمدعلی خان لودین بنابر تمایلی كه به نادرخان داشت، به او موقع داد تا با همراهش فرار كند و بعد با حبیب الله و سید حسین معاهده كرده هر دو را بحیث غندمشر (دگرمن) مقرر كرده به هر كدام 400 تفنگ از وزارت حربیه گرفت و از آنها خواست تا به جنوبی رفته با ملای لنگ بجنگند.
سیدحسین كه از شیعه های چاریكار بود و از سبب اینكه از تربیه‌ی پدر محروم مانده بود و با لتیره ها سرو كار داشت و هر شب در مهمانخانه اش بچه رقصانی، بودنه بازی و قمار صورت می گرفت و زبان بسیار بد داشت تصمیم گرفت كه حبیب الله، كوهدامن را تسخیر كند و او جبل السراج مركز كلان حكومت شمالی را.
همان بود كه سیدحسین جانب جبل السراج عازم شد و یكعده از خوانین شمالی با او همراهی كردند.
جنرال احمدعلی خان لودین خود را با صاحب منصبانش در ارگ جبل السراج متحصن ساخت و وقتی سیدحسین آن را بالایش قطع كرد، به سیدحسین پیام فرستاد كه برایش اجازه بدهد از خزانه‌ی ارگ سه لك افغانی بردارد و به كابل برود.
سیدحسین موافقه كرد و لودین به معیت دوستش عبدالوهاب خان صافی كلان كوهستان به قریه‌ی ده باباعلی رفته شب را در آنجا گذرانید و از راه نغلو به كابل شتافت.
درین وقت حبیب الله، حكومت كوهدامن را اشغال نموده از طریق تلفون با امان الله در تماس شده پرسید كه حبیب الله و سیدحسین را بگیر آورده ام؛ با آنها چه كنم؟
امان الله خان پرسید كه این صدای احمدعلی خان نیست و تو كیستی و صدایت چرا این قدر غور است؟ حبیب الله گفت من احمدعلی هستم ولی ریزش شدید كرده ام و از این سبب صدایم تغییر كرده!
امان الله خان هدایت داد كه هردو را بكش. حبیب الله تصمیم گرفت كه خود امان الله خان را از تخت پادشاهی براندازد ولی به كشتن او روادار نبود چنانچه سردار هدایت الله خان برادر امان الله خان به او یك تفنگ یازده تكه و ده هزار افغانی داده بود كه در جشن پغمان پادشاه را به قتل برساند.
وقتی حبیب الله پادشاه را در دندانه‌ی اسپ دوانی دید، حیفش آمد كه جوانی به آن زیبایی را از میان ببرد. از این سبب تفنگ و پول را به سردار هدایت الله خان مسترد كرد.
سردار هدایت الله خان فكر می كرد كه بحیث پسر كلان پادشاه حق سلطنت از آن اوست. برعلاوه با سرداران دیگر مخالف سیاست های امان الله خان بودند و می ترسیدند روزی مردم طغیان خواهند كرد و خاندان آنها را زیر و رو خواهند نمود چنانچه همین طور شد. درین مفكوره معین السلطنه، سردار محمد عثمان خان و دامادش محمدصادق خان مجددی با او شریك بودند.
وقتی حبیب الله پادشاه شد، به سردار عنایت الله خان معین السلطنه اجازه داد با خانواده اش به ایران برود ولی سردار هدایت الله خان و سردار محمد عثمان خان را به جرم خیانت به برادر و ولینعمت شان اعدام كرد. محمدصادق خان مجددی را به احترام اینكه اولاد حضرت مجدد است، مزاحم نشد.
وقتی دو نفر محكوم به اعدام را به گلخانه‌ی ارگ نزد خود خواست، به سردار هدایت الله خان گفت: «تو به برادرت چه كردی كه با من كنی؟ و به سردار محمد عثمان خان اظهار داشت كه: «تو سالها نایب الحكومه‌ی امان الله بودی و به او نمك حرامی كردی و جزایت اعدام است
امان الله خان كه از سبب وطن پرستی وترقی خواهی در میان شهریان كابل محبوب القلوب بود، در روز های اخیر بین كابلیان تفنگ توزیع كرد كه از بام های منازل خود بالای كوهدامنی ها فیر كنند. او در بیانیه‌ای در یك خیمه‌ی گرد سرپوشیده نزدیك پل باغ عمومی كنونی شهروندان كابل را به جنگ با اشرار تشویق كرد ولی از جمعیت صدایی برنخاست.وقتی خلع شد، برادرانش، سرداران دیگر و سرشناسان كابل جوقه جوقه، دستار بر سر و بودنه ها در دست، برای بیعت به او به باغ بالا رفتند.
سردار غلام فاروق خان سراج مشهور به سردارآغا به نویسنده حكایت كرد كه با برادرش عزیزجان به باغ بالا رفتند و در آنجا از طرف شیرجان وزیر دربار معرفی شدند حبیب الله تبصره كرد: «و امان الله این طور بیادرای (برادرهای) جوان داشت و از دست چارتا دزد شكست خورد؟
حقیقت این بود كه امان الله خان از سبب اصلاحات پیش از وقت خود در میان توده ها محبوبیت خود را از دست داده بود. سردار حسین جان پسر سردار محمدعمر جان كه با امان الله خان در سفر اروپا همركاب بود روزی به من و شادروان اكادمیسن جاوید در منزل خود حكایه كرد كه جارج پنجم پادشاه انگلستان به امان الله خان یك موتر رولس رایس بخشیده گفت: «فرزندم، تو بسیار جوان و فاقد تجربه هستی و عجله داری كه هرچه زودتر كشور خود را ترقی بدهی حكومت برتانیه برایت 300 ملیون پوند كریدت می دهد. هر قسم فابریكه می خواهی از انگلستان بخر.
نكته‌ی دوم كه برایت می گویم این است كه دعوت لینن را قبول نكن و به روسیه سفر نكن زیرا با زرق و برق ظاهری تو را می فریبند.
امان الله خان موتر را پذیرفت و از اخذ كریدت و فسخ سفر به روسیه سرباز زد و به قول سردار حسین جان مشوق او درین راه غلام صدیق خان چرخی بود كه وزیر خارجه و همسفر و در ضمن باجه‌ی امان الله خان بود.
همچنان ضمن ملاقاتی با مصطفی كمال رئیس جمهور تركیه بین این دو سخنانی راجع به اصلاحات رد و بدل شد. مصطفی كمال به او اظهار داشت «پسرم تا زمانی كه یك اردوی قوی نداشته باشی دست به اصلاحات نزنی كه مردمان ما و شما بسیار محافظه كار اند
به هر حال، معین السلطنه كه ولینعمت شیرجان و پدرش خواجه جان صاحبزاده لاله‌ی امیرحبیب الله خان شهید و آمر دفتر معین السلطنه بود از شیرجان خواهش كرد برایش از ارگ سه لك افغانی بدهد و محمدصادق خان مجددی از سفارت برتانیه برایش یك طیاره گرفت. پدرم عطاءالحق با چشم گریان از معین السلطنه خواست او را نیز با خود ببرد. او گفت: «اگر تو را ببرم برادرانت را دزدان خواهند كشت». از طرف دیگر سفارت برتانیه اظهار داشت كه نام عطاءالحق در فهرست مسافران طیاره نمی باشد و از این سبب نمی تواند با آن پرواز كند.
این قصه را من از زبان خانم افندی همسر معین السلطنه در منزلش شنیدم كه در ضمن تعریف از صداقت پدرم اظهار داشت.
حبیب الله با اراكینش در كوتی مهمانخانه (آرشیف ملی كنونی) دربار كرد. درین وقت كسانی كه قبلاً به حبیب الله در باغ بالا بیعت نكرده بودند، جوقه جوقه آمدند و در مجلای بزرگ جان آغا امضا كردند. شیرجان موسفیدان و معتبرین كابل را به حبیب الله معرفی می كرد.
فامیل ما جنبه‌ی روحانی داشت چنانچه در شهریه‌ی نزدیك سمرقند مردم زیادی مرید آن شده بودند. بزرگترین و مشهور ترین آنها احمد بسومی نام داشت كه به قول پوهاند نعمت الله شهرانی پیر كل تركستان بود.
در دوره‌ی حكمرانی تیمور لنگ حیات ایشان بنابر نفوذ معنوی آنها به خطر افتاد، از این سبب با مرید خانه خود به افغانستان مهاجرت كردند. شبانگاه با هزاران اسب از رودآمو گذشتند و از راه‌ی رستاق و چاه آب خود را به اندراب رسانیدند و از آنجا به پنجشیر و سپس به پروان امروزی شتافتند و در آنجا در محلی كه امروز بخشی خیل نامیده می شود، اراضی بایر را بین خود بخش (تقسیم) كردند و یكی از اجداد ما خفری بود یعنی موهای سر، ریش و بروت و ابروهایش مادر زاد سفید بود. دهاتی را كه او برای خود تخصیص داد تا حال بنام خواجه خفری یاد می شود.
از سران دیگر قوم ما كه در پروان به صاحبزاده ها و در جلگه و نجراب به خواجه ها معروف اند و در اصل از اصفاد یك پسر علی علیه السلام بنام ابواصفاد می باشد، خواجه خسرو نام دارد كه در نزدیكی جلگه مدفون است و قبر او در میان گنبدی زیارتگاه خاص و عام می باشد.
از بزرگان دیگر قوم ما میرمسجدی خان غازی است. بعد از او عم من عبدالله مشهور به شیرجان سر برآورد.
با وصف اینكه شیرجان وقتی حاكم كوهدامن بود و با حبیب الله در كوچه باغها جنگیده بود، وقتی به كوهدامن رسید و با حبیب الله ملاقات كرد، حبیب الله از قد و قواره و دستار قشنگش خوشش آمد و او را تاكابل با خود برد و بعد از جلوس بر تخت، وی را وزیر دربار مقرر كرد.
كاكای دیگرم محمد صدیق خان فرقه مشر (جنرال) باوصف اینكه یك شخصیت برجسته‌ی نظامی بود، در حقیقت محبت یك مرد روحانی مورد احترام قرار داشت.
او در دوره‌ی سلطنت اعلیحضرت امان الله خان 5 سال در جلال آباد فرقه مشر و حاكم اعلی و بعد در گردیز فرقه مشر بود و با نادرخان سه بار جنگید. در دو جنگ او را شكست داد ودر جنگ سوم گلوله ای به دیگك پایش خورد و با رسیدن ضربه به سر لشكر، سربازانش هزیمت كردند و خود او را حاجی پهلوان كتوازی كه از دوستانش بود با برادران ویك پسر خود روی چارپایی از گردیز به دهقاضی رسانید.
در جنگ استقلال خواجه جان صاحبزاده یك لشكر قومی تشكیل داد كه در آن عطاءالحق و شیرجان دو پسرش اشتراك داشتند و علیه انگلیس ها خوب جنگیدند.
درین وقت پسر دومش محمد صدیق خان كندكمشر (جگرن) بود. به قول پدر دستگیر پنجشیری در آغاز جنگ وقتی سپه سالار صالح محمد خان به كابل آمد، انگلیس ها تاركه را فتح كردند ولی محمدصدیق خان مشتی ریگ را از زمین برداشته چیزی خواند. بران پُف می كرد و آن را بسوی انگلیس ها می افگند و ایشان در نتیجه عقب نشینی می كردند. به این ترتیب قوای افغانی، چه عسكری و چه ملكی خود را به تورخم رسانیدند و انگلیس ها به پشاور عقب نشستند. در نتیجه اعلیحضرت امان الله خان در همانجا به محمدصدیق خان فرمان فرقه مشری فرستاد.
از زبان سردار محمد عارف كه وقتی وزیر حربیه (دفاع) و بعدها در چند پایتخت در اوقات مختلف سفر بود، در منزلش شنیدم كه «من مردم داری را از فرقه مشر صاحب و حاكم اعلای مشرقی مقرر كرد. در آنجا یك كندكمشر (جگرن) با من انسانیت زیادی كرد. فرقه مشر صاحب مرا نزد خود خواسته گفت از آن آدم دوری گزینم چون همجنس باز است. در دهن حرمسرا برایم یك اتاق مفرش تعیین كرده كه شب را در آن بگذرانم
وی علاوه كرد كه فرقه مشر صاحب ولی وقت خود بود. مثلاً هركس دندان درد می بود، نزد او مراجعه می كرد. فرقه مشر صاحب برایش یك تار را می داد كه درد دندان دردناك خود ببندد. به مجردی كه تار را كش میكرد، دندان بدون درد به زمین می افتاد.
اگر دندان فرسوده نمی بود، می پرسید كه برای چند سال درد آن را مانع شوم. مریض مثلاً می گفت برای 20 سال و همین طورمی شد
جنرال عارف خان در سفارت افغانستان در مسكو به من گفت پس اعلیحضرت شهید و فرقه مشر صاحب درگردیز روابط دوستانه‌ی برقرار بود و هر دو به اعلیحضرت امان الله خان ارادت داشتند و فرقه مشر صاحب اعلیحضرت شهید را می ستود كه با قبول فداكاری آمده است تا با حبیب الله و دزدانش بجنگند. این حرف ها را الله نوازخان هم تایید كرد كه وقتی سفیر افغانستان در برلین بود.
حقیقت این است كه جنرال محمد نادرخان سپه سالار كه با برادرانش سردار محمد هاشم خان و سردار شاه ولی خان از فرانسه آمده بودند. سلطنت را برای خود می خواست. نادرخان در فرانسه و هاشم خان در روسیه سفیر بود و برادر كهترشان را شیرجان در جنوبی (پكتیا و پكتیكای امروزی) رئیس تنظیمیه مقرر كرده بود كه حین ورود نادرخان به حاجی در سرحد با یك گروپ سربازان لوی سلامی گرفت.
امان الله خان با سیاست های غلط خویش این خانواده را آزرده ساخته بود و اگر برای اعاده‌ی تخت و تاج او می جنگید، ملانصرالدین عصر خود شمرده می شدند.
نادرخان در دوره‌ی كارش بحیث وزیر حربیه امان الله خان امور سرحدی را نیز در دست داشت و از این سبب سران قبایل را می شناخت و از این سبب ایشان از او استقبال خوب نمودند و یك قلعه را در مركز جاجی به اختیار گذاشتند كه درآن نادرخان و شاه ولی خان و همراهان او كه از پشاور باوی آمده بودند از قبل محمدافضل خان ناصری كه بعدها معاون وزارت حربیه مقرر شد، الله نوازخان ملتانی مولوی یعقوب حسن خان پنجابی، چراغ علی كه بعدها نایب سالار مقرر گردیده و به شاه جی صاحب شهرت داشت، داكتر فقیرمحمد خان داكتر حیوانات وغیره.
محمدهاشم خان برادر دیگر نادرخان از راه جگدلگ به مشرقی رفت و در آنجا به همراهی معشوق جان حضرت و عبدالرزاق خان سردار سرمه پدر داكتر صمد حامد برای برادر كهتر خود تبلیغات می كرد.
مضمون عمده‌ی این تبیلغات چه در روزنامه‌ی اصلاح چاپ سنگی گاهی به مدیریت یعقوب حسن خان، گاهی به مدیریت نصرالله خان پسر حاجی نواب خان لوگری كه از گردیز چاپ می شد و تبلیغات شفاهی سردار محمد هاشم خان در مشرقی این بود كه «ما برادران با قبول فداكاری بزرگ چنانچه اهل وعیال سپه سالار صاحب در دست دزدان اسیر است، آمده ایم تامملكت را از شر دزدان نجات بدهیم و تاج وتخت را به اعلیحضرت امان الله خان اعاده كنیم.
به قول داكتر فقیرمحمدخان پدر وزیر نگهت هنرمند فقیر تیاتر 13 نفر از نقاط مختلف هند به هدایت انگلیس ها با نادرخان برای جاسوسی همراه شدند كه «خود من هم در آن جمله بودم
همچنان انگلیس ها دو هزار ملیشه‌ی تعلیم یافته‌ی وزیری را به كمك سپه سالار فرستادند. یك روز محمدصدیق خان فرقه مشر نزد نادرخان برای مذاكره رفت و از بهر احتیاط یك كندك عسكر با ماشیندار را با خود برده قلعه را محاصره نمود. در درون قلعه سپس فرقه مشر و نادر خان روی این موضوع مشاجره صورت گفت كه نادرخان می خواهد تاج و تخت را برای خود بگیرد و او بحیث جنرال حبیب الله مانع او می شود.
نادرخان گفت برای سلطنت مرا شایسته می دانی یا حبیب الله دزد را؟ فرقه مشر گفت چون به حبیب الله بیعت كرده نمی توانم خیانت كنم و این بیت را خواند كه بلای جانش شد.
چراغی را كه ایزد بر فرزود
هرآنكس گل كند ریشش بسوزد
نادرخان به ریش سفید حاجی و منگل كه در مجلس نشسته بودند و سخنان این دو را می شنیدند، اشاره كرد كه فرقه مشر را بگیرند و بكشند ولی یكی از ریش سفیدان احتیاط كار گفت صبر كنید. بعد از آنكه نگاهی به بیرون افگند، ملاحظه كرد كه دورا دور قلعه محاصره است. به اتاق درآمده به نادرخان موضوع را حالی ساخت و فرقه مشر از بالاخانه پایین شده به قشله رفت.
فردای آن، بین محمدصدیق خان و نادر خان در نزدیكی شهر گردیز جنگی درگرفت كه فتح با محمدصدیق خان پراگنده شد، خود او را دوستش حاجی پهلوان كته وازی با برادران و پسرانش روی چارپایی انداخته به شانه های خود با دهقاضی پروان رسانیدند. حاجی پهلوان پدر جنرال عبدالحكیم خان كتوازی بود كه در پشاور از طرف آی.اس.آی شهید شد.

منبع این مقاله :
http://www.payamemojahed.com



[ سه شنبه 15 شهریور 1390 ] [ 09:14 قبل از ظهر ] [ najib kohistani ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

دیکشنری آنلاین

دیکشنری آنلاین


قالب میهن بلاگ تقویم جلالی

پیچک

تماس با ما
کد تماس با ما