تبلیغات
عیاران شمالی

عیاران شمالی
آزادو غیر وابسته 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
بیرون رفت از بن بست فعلی افغانستان






چت باکس


 استاد خلیل الله خلیلی فرزند مرحوم میرزا محمد حسین خان مستوفی الممالک از عشیره صافی بوده از زجال متنفذ و نامدار عصر خویش بشمار میرفت، در سال 1284 هه . ش در باغ جهان آراء کابل چشم به جهان کشود. مادرش از کوهستان کاپیسا و پدرش از جبل السراج ولایت پروان بود. در هفت سالگی مادر را از دست داد ودر یازده سالگی پدرش به دست اعلیحضرت امان الله پادشاه وقت به شهادت رسید و تمام اموال و دارایی پدرش مصادره گردیده و حتی خودش را نیز از رفتن به مکتب محروم گردانیدند. با مصائیب و مشکلات روزگاردست و پنجه نرم کرد و به اثر استعداد ذاتی و همت بلندش توانست از هر خرمنی توشه ای از هنر و ادب فراهم اورد ، ادبیات فارسی و علوم دیگر ازقبیل منطق و تفسیر وحدیث را به نحو خجسته نزد استاتید زمان خود فراگرفت. شانزده ساله بود که در مکتب میربچه کوت به شغل معلمی پرداخت ، به اثر لیاقت در وزارت مالیه به صفت منشی مخصوص و بعداً به حیث مستوفی ولایت مزار شریف مقر گردیدند و نیز برای مدتی به صفت حاکم مزار شریف اجراء وظیفه نمود. مدت سیزده سال در دفتر صدارت کار کردند . به اثر مخالفت های سیاسی چهار سال از عمر گرانبهای خویش را در تبعید و حبس سپری کرد و بعد از رهایی به صفت معاون پوهنتون کابل منصوب گردید و بعداً به مناصب متعدد از جمله رئیس مستقل مطبوعات افغانستان و مشاور مطبوعاتی اعلیحضرت محمد ظاهر شاه ووکیل در پارلمان و برای مدتی هم به عنوان سفیر افغانستان در عراق و عربستان انجام وظیفه کرد. پس از سرنگونی حکومت محمد داود خان به دست کمونیست ها به اجبار ترک وطن کرد و مدتی کوتاه در نیوجرسی ایالات متحده امریکا به سر برد و در سال های اخر عمر به پاکستان آمد و در کنار هموطنان آواره اش برای رهایی سرزمین مالوفش افغانستان تلاش کرد و در رساندن فریاد دادخواهیی انان به گوش جهانیان و نجات افغانستان از استیلای بیگانگان سهم بس موثر را بر عهده داشت و بلاخره به تاریخ چهاردهم اردبیهشت 1366 هه . ش دریکی از شفاخانه های اسلام اباد پاکستان با دلی مملو از درد وطن این جهان فانی را وداع گفته و در میان آواره گان افغانی در پشاور به خاک سپرده شد.

بر آرامگاهش این بیت وی حک گردیده است.

ای وطندار مبارک پی اگــــر اینجا رسی

جز خدا و جز وطن چیزی میاور برزبان

ندای پیامبر

یتیمــــی در دمنـــــــدی بینوایــــی

بر آورد از دل صحــــرا صدایـــــی

منه زنهار از کف شمـــــع امیـــــد

اگر خواهی رسی روزی به جایـــی

نیاز

الهی ! اشک چشمی، سوز آهــــی

فروزان خاطری، روشن نگاهــــی

زهرسو بسته شــــــــد درهای امید

کلیدی ، رخنه ئی ، راهی پناهــــی

آزادی

ای کوه فلک سای سر افراز بلنــــــد

تاچند به نخوت و بلندی خرسنـــــــد

من طایـــــــــر کوچکم ولــــــی آزادم

من برسر گل رقصم و تو پای به بند

ملت واحد

ما ملت واحدیم با هـــــم یکســــــان

انباز بدرد و رنــج در طول زمـــــان

هرکس که اشاره کرد انگشتش بـــــــر

کان ازبک و این هزاره آن است افغان

شهرت طلبی

شهرت طلبی بی هنری دونـــی چند

کردند جهان را به جهنـــــم ماننـــــد

صد بار زمین بخون مردم تر شــــد

تانام فلان ابــــــن فلان گشت بلنــــد

زندگی من

برقله کهسار درختی بـــــــــر پاست

برشــــاخ درخت آشیانـــــی پیداست

غم کوه و درخت زندگانـــی من است

برشاخ درخت مرغکی نغمه سراست


[ سه شنبه 8 شهریور 1390 ] [ 02:34 بعد از ظهر ] [ najib kohistani ]
نظرات
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

نیت کنید و اشاره فرمایید


قالب میهن بلاگ تقویم جلالی

كد ماوس